ایتا دانشگاه     آی گپ دانشگاه     روبیکا دانشگاه
مرکز بهداشت شماره يك مشهد

مرواريد

امتیاز کاربران

ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

بنام خدا

درکنار منبع نوری که نور سبز آبی از خودش متصاعد می کرد نشسته بودند و بحث و تبادل نظر می کردند

جلسه به واسطه دستوری بود که مرخال چند روز قبل اعلام کرده بود، او گفته بود از بین شما یکی باید به سیاره دریاها که هر صبحگاه در افق سومین خورشید مشاهده می شود مهاجرت کند.

این سیاره که بطرز عجیبی می درخشید رنگ فیروزه ای براقی داشت و در پرتو نور ضعیف صبحگاه مانند الماس برق می زد تمامی ساکنان سیارات اطراف را مات و مبهوت خود کرده بود.

برابر اطلاعاتی که از مهاجرین قبل بدست آمده بود  ساکنان آن سیاره  خودشان را پری می نامند و فردی که اعزام می شود باید بخشی از زندگی خود را بین پریان بگذراند و با آنها حشر و نشر کند . دراین جلسه مسائل مختلفی بررسی شد و هرکس هرچیزی که درباره زندگی ساکنان این سیاره می دانست برای روشن شدن بهتر مطلب و توجیه افرادی که قرار است به قید قرعه انتخاب و به سوی آن سیاره فرستاده شوند بیان می کردند.

دلیل این اعزام و اعزامهای قبلی را فقط مرخال می دانست و اعضاء این گروه هم به خودشان اجازه نمی دانند دلیل این کار را از مرخال سوال کنند ، چون تمامی دستورات او همیشه برای ساکنان این سیاره لازم الاجرا بوده است.

مرخال که شخصیتی بسیار بزرگ ، دانا و تواناست اولین کسيست که پای بر این سیاره نهاده است او علی رغم حکم رانی بر این سیاره و ساکنان آن رسم و رسوم تمامی سیارات اطراف را می دانسته و جالب اینکه توان درک زبان تمامی موجوداتی که برروی آن کرات حضور دارند را نیز دارد گوئي حاكم ان سيارات نيز هست.

هرچند هرکدام از افراد سیاره می تواند بصورت حضوری و خصوصی با وی ملاقات داشته باشد و مشکلاتش را با او در میان بگذارد ، ولی او بصورت معمول همانند سایر ساکنان درمجامع حضور نمی یابد و بطور کلی حضوری مشکوک داردگویی همزمان در تمامی مکانها هم حاظر است وهم غائب.

برای اینکه هرکدام از ساکنان این کره بخواهند با اوحرفي بزنند ويا هم صحبت شوند کافی است رو به نور باستند و تمرکز کنند و او را صدا بزنند ، او فوراً حاضر شده و به آنها پاسخ می گوید.

مطالبی که اعضاء گروه بیان داشتند بیشتر به شکل ظاهری ساکنان سیاره دریاها ، جنس و شکل سیاره ، تنوع موجودات ، چگونگی رفتارها و عادات غذایی ، آداب معاشرت ، خطراتی که ممکن است یک تازه وارد را تهدید کند، زبان گفتگوی ساکنان و بسياري از ناشناخته هاي ديگر بود .

بیشتر اطلاعاتی که درآن گردهمایی بیان شد مطالبی بود که توسط مهاجرين قبلي از ان سياره مخابره شده بود.هر چند بسياري از مهاجرين وقتي به ان سياره رسيده اند و تنوع كارها و گرفتاريهاي ان را تجربه كرده اند از مبدا خود و دوستان چشم به راه فراموش كرده و اصلا پيامي منتقل نكرده اند.

از تمام مسائل ناشناخته ان سياره چیزی که بیشتر برای ایشان مهم بود نحوه کسب انرژی ساکنان آن و منبع قدرتی بود که آنها را در مقابل خطرات حفظ می کرد ، برایشان سئوال بود که چه چیزی به ساکنان سیاره نقره فام قدرت حیات می دهد ، هر زمانی که انرژی بدنی آنها تمام می شود چه می کنند؟! چون خودشان از روز اولی که پای در این عالم نهاده اند برای اینکه بتوانند با انرژی کارهای خودشان را پیگیری کنند روزی یکبار در کنار همین منبع نور سبز آبی قرار می گیرند و فقط لحظه ای تمرکز می کنند و سطح انرژی آنها به حد مناسب افزایش می یابد.

دراین زمان مسئول گروه گفت :

دوستان کسی که به سوی سیاره دریاها اعزام می شود در طول زمان 02/0 ثانیه نوری (تقریباً معادل 9 ماهه زمینیان ) خود که درراه رسیدن به آن سیاره است تغییراتی در وجودش رخ می دهد و در طول این زمان همچنان که در حرکت است قیافه ای به شکل پریان ساکن آن سیاره پیدا می کند و از وقتی به آنجا رسید کم کم حرکات آنها را یاد گرفته و تقلید می کند، همانند آنها غذا می خورد ، می خوابد ، دوست می دارد ، انرژی می گیردو ...

دربین این تعجبات و ندانسته ها بدلیل اینکه زمان تعیین شده برای مشخص شدن نام فرد اعزامی رو به پایان بود مراسم قرعه کشی آغاز شد و قرار شد کسی که نام او به قید قرعه مشخص شد در یک ملاقات خصوصی با مرخال تمامی آداب و رفتار مخصوص کره نقره فام را یاد گرفته و جزئیات ماموریت خود را دریافت دارد.

برای شروع قرعه کشی ورد خاصی خوانده شد و همه با هم زمزمه کردند و پس از آن قرعه کشی به شیوه سنتی انجام شد.

قرعه کشی به این صورت بود که تمامی اعضاء گروه بصورت دایره ای به گرد منبع نور می ایستادند و هرکس یک شماره در ذهن خود انتخاب می کرد این عددها به آهستگی بصورت اختصاصی به سرگروه انتقال می یافت و او این اعداد را با هم جمع كرده و از عدد خودش شروع می کند مثلاً اگر عدد درنظر گرفته خودش عدد 100 باشد عدد 100 را برای خودش انتخاب نموده و درجهت چرخش سیارات بدور ستاره ها ده عدد ده عدد برای افراد می شمارد و این شمارش را آنقدر ادامه می دهند تا به عددی برسد که حاصل جمع اعدادی است که گروه انتخاب کرده اند و عدد آخر به هرکس تعلق گرفت سه نفر به عقب بر گشته و او منتخب است . این قرعه کشی چندین میلیون سال است که دراین سیاره رواج دراد . هیچ کس تاکنون اعتراضی به این روش نداشته است. البته بعداز آنکه نتیجه قرعه کشی معین شد نتیجه به مرخال اعلام می شود واوست كه دستور نهائي را صادر ميكندو او خودش در تمامی مراحل نظارت دارد. .

هرچند اعضاء گروهها او را نمی بینند ولی او همه را می بیند و هرزمان در هر کار آنها می تواند دخالت کند و اعضاء دائماً حضور نامحسوس او را بربالای سر خود احساس می کنند.

نتیجه قرعه کشی مشخص شد و قرعه بنام مرچالین افتاد و مرچالین هم علی رغم دغدغه خاطری که داشت و اضطرابی که او را فرا گرفته بود چون این نوع قرعه کشی را کاملاً عادلانه و زیر نظر مرخال عادل می پنداشت و قبول داشت هیچ اعتراضی نمی کرد.

افراد گروه یکی یکی با مرچالین خداحافظی کردند واز گرد منبع نور پراکنده شده و به دنبال کار خودشان رفتند و او تنها مانده و منبع نورانی با نورهای سبزآبی که مامن و پناهگاه همیشگی او بود او لحظه ای به نور خیره شده و تمرکز کرد که ناگهان مرخال را در مقابل خودش دید مرخال از او پرسید : آیا برای مسافرت و مهاجرت حاضری که مرچالین با فرکانسی لرزان جواب داد بله البته ، فقط قدری از وظیفه خودم ، زمان این مهاجرت ، سرنوشتم پس از مهاجرت آگاه نیستم و دوست دارم اطلاعاتی بدست آوردم .

مرخال گفت : ناراحت نباش از زمانی که مهاجرت تو شروع شد سعی کن ارتباط فرکانسی خودت را با من حفظ کنی و رمزهایی را به تو می دهم تا در مواقع مشکل و گرفتاری با آن کد رمزها با من ارتباط برقرار کنی و در کل زمانی که در بین ساکنان آن سیاره هستی سعی کن با ساکنانش مهربان باشی و به آنها هم دائماً توصیه کن تا با هم مهربان باشند و از کدرمزهایی که به تو دادم تعدادی را به آنها بده تا اگر دوست داشتند بتوانند با من ارتباط برقرار کنند.

آخر تمام آنها را من به آن سیاره فرستاده ام و کدهایی را هم دراختیارشان قرار دادم تا با من ارتباط برقرار کنند ولی متاسفانهاكثر انها بدلیل مشغله فراوان کدرمزهارا فراموش کرده اند و یا به خیال خودشان جایگزینی را برای کدها پیدا نموده اند ولی با کدهای قلابی كه نمی توانند با من ارتباط برقرار کنند.

همچنین کل زمانی که تو ماموریت داری برروی کره نقره فام باشی کمتر از دو ثانیه نوری است و پس از پایان ماموریت ما ترتیبی می دهیم که به نزد خودمان بیایی و نزد سایر افراد گروه روزگار بگذرانی .

حالا اگر آماده ای مهاجرت خود را شروع کن . مرچالین همبرگشه و بادوستان هم گروه و سایر مواد و اشیاء و نورهای پیرامون خود خداحافظی کرد و تمرکز کرد تا مهاجرتش آغاز شود.

(بر بیکرانه سیاره نقره فام دریاها )..... تا چشمانش را باز کرد خودش را در میان اقیانوس بیکرانی در میان دستهای یک پری دریائی حس کرد که او را محکم به خودش چسبانيده بود.

هرچند فرکانسهای منتشر شده از لبهای پری دریایی از یک طرف و فرکانسهای منتشر شده از مرچالین از دیگر سوبه هیچ عنوان برای طرفین قابل درک نبود ولی از نحوه درآغوش گرفتن پری دریایی مرچالین احساس بسیار خوبی داشت.او احساس ميكرد در آغوش مرخال بزرگ جاي گرفته است و ارزوي چندين ساله اش بر آورده شده است او دائما دوست ميداشت كه براي يك بار هم كه شده مرخال را در اغوش بگيرد و يا حتي او را از نزديك لمس كند ولي ابهت مرخال انقدر زياد بود كه نگاه به وي هم براي او و دوستانش ساده نبود چه رسد به آن كه او را لمس كنند.

روزها که شعاع سومین خورشید بر گستره دریا پهن می شد پری دریایی برای مرچالین با حریرهایی که چندی قبل از طرف موجودات ساکن دریا که به پاس قدردانی از مهربانی های او به وی بخشیده شده بود سایه بان درست می کرد و در شب هنگام که هوا سرد می شدو دریا متلاطم می گشت حریرها را چونان محافظي امن به دور او می بست و او را نیز محکم درآغوش خود می کشیدو برايش لالائي ميخواند .هر چند مرچالين معني اين اصوات را نميدانست ولي ان را بسيار دوست ميداشت.

روزها و شبها به همین منوال می گذشت و مرچالین بزرگ و بزرگتر می شد و کم کم قادر می شد برخی از فرکانسهای تولید شده توسط پری دریایی را درک کند. و از طرف دیگر می توانست با اصواتی منظور خودش را به مادرخوانده خود بفهماند.

وقتی مرچالین احساس گرسنگی می کرد پری دریایی انگشت کوچک دست راستش را که بسیار نرم و زیبا بود در دهان مرچالین می گذاشت و او بعد از چند لحظه احساس سیری می کرد و انرژی از دست رفته اش دو باره تجدید میشد.

هر روز که می گذشت اصوات طرفین برای همدیگر قابل درک تر می شود و هردوطرف احساس می کردند چقدر همدیگر را از روز قبل بیشتر دوست دارند و چقدر به هم نزدیک هستند. علی رغم احساس آرامشی که مرچالین در نزدیک و آغوش پری دریائی میکرد ولی مادر خواندهاش دوست داشت او محیط بزرگتری را هر روز تجربه کند تا کم کم بتواند در این دریای متلاطم به تنهائی روزگار بگذراند او مرچالین را به روی تختی که از حریر برای او درست کرده بود قرار می داد و برروی گهواره امواج رهایش می کردتا بر روی این امواج تا تیررس چشمش از او دور شود سپس خودش شنا کنان بدنبالش حرکت میکرد تا اینکه به او میرسید او را در آغوش میگرفت و نوازشش میکرد و دو باره بر گهواره امواج رهایش میکرد این کار برای مرچالین بسیار لذت بخش بود.

یک روز که تقریباً از زمان رسیدن مرچالین6 ماه گذشته بود پری د ریایی مرچالین را مثل همیشه بر روی گهواره امواج رها کرده و خودش در اطراف مشغول صحبت با دیگر پریان دریایی شده بود که کم کم امواج دریا تخت حریری مرچالین را به کنار ساحل دریا رساند .درآنجا مرچالين كه پاهايش به ماسه هاي نرم و مرطوب كنار ساحل رسيده بود براي خودش دست و پا مي زد و از اينكه شرايط متفاوتي براي او ايجاد شده بسيار لذت مي برد . تا اينكه درحين بازي او متوجه شد شي سفيد رنگي بين انگشتانش گير كرده است آن را جلوي صورت آورد و خوب به آن نگاه كرد و دراين فكر بود كه اينها چيست ؟ چه كاربردي دارند واصلاً براي من مي توانند مفيد باشند يا نه .. كه درهمين حين پري دريايي كه از نبود مرچالين درنزديك خودش به شدت نگران بود سررسيد و از اينكه ديد مرچالين در صحت كامل است بسيار خوشحال شد ، فوراً او را درآغوش گرفت و نوازشش كرد و او را بوسيد و از خطراتي كه يك پري كوچولو را دراين دريا تهديد مي كند ا و را آگاه كرد.

مرچالين دستش را كه حاوي شي سفيد بود به پري دريايي نشان داد و به نشانه اينكه اينها چيست اصواتي را از دهانش ادا كرد و پري دريايي با خوشحالي جواب داد كه اين اشياء مرواريد نام دارند .

كم كم مرچالين و پري دريايي از اصوات هم دركهاي متقابلي داشتند ومي توانستند حرف همديگر را كمي بفهمند و بيشتر اين مرچالين بود كه نوع صحبت كردن پري را مي آموخت و هر روز از روز ديگر آموخته هايش بيشتر مي شد و پس از اين ارتباط كلامي رابطه اينها از قبل هم بهتر شد هرچند قبلاً هم ارتباط عاطفي بين اين دو از طريق نگاهها و درآغوش گرفتن ها بسيار گرم و صميمي بود.

پري دريايي يك رشته نخ حرير سفيد كه خيلي محكم و زيبا بود برداشته و مروارید زيبا را به آن متصل كرد و آن را به گردن مرچالين انداخت و به او گفت : بايد خيلي مواظب مرواريدت باشي . چون ممكن است خيلي از موجودات در اين درياي بزرگ باشند كه دوست نداشته باشند اين مرواريد به گردن تو باشد ولي تو بايد هم ازاین مراقبت كني و هم سعي كني روزها در كنار ساحل در بين ماسه هاي نم دار و نرم دنبال مرواريدهاي ديگري بگردي چون از قديم دراين دريا رسم بوده كه هركسي توفيق داشته باشد از اين مرواريدهایکی پيدا كند حتماً تعداد بيشتري هم پيدا خواهد كرد تا تعداد مرواريدها به 20 عدد برسد و وقتي اين تعداد مرواريدرا پيدا كرد يك گردنبند بسيار بسيار زيبا و سفيد خواهد داشت.

گردنبند سفيد چيزي است كه تمامي پريان دوست دارند چون ابزاز قدرت آنهاست . هركس دراين دريا زندگي كند ولي نتواند 20 عدد مرواريد براي خودش بيابد فوري نابود مي شود.

مرچالين هر روز كه آفتاب طلوع مي كرد و ساحل دريا را روشن مي نمودبا کمک پری مهربان به ساحل دريا مي رفت و در بين ماسه ها دنبال مرواريد هاي ديگر مي گشت و هرچه مي گذشت توانايي او براي يافتن مرواريد زيادتر مي شد .این کار برای اومثل تمامی بچه ها بسیار لذتبخش بودهمه بچه ها بازی کردن در میان شن و ماسه نرم را خیلی دوست دارند مخصوصا اگر بدانند که پدر و مادرشان از این کار انها ناراحت نمیشوند .

حاصل این بازی و گردش دو تامرواريد ديگر و چندي بعد چندتای ديگر بود و كم كم عدد مرواريدها به 19 رسيد و هركدام را كه پيدا مي كرد به گردنبند مرواريدي زيباي خودش آنها را اضافه مي كرد و پري دريايي از اين موفقيت مرچالين خوشحال و خوشحاتر مي شد.

وقتی که از زمان یافتن اولین مروارید دو سال گذشته و توانائی مرچالین افزایش یافته بودبه گونهای که برای رفتن به ساحل و برگشتن به خانه احتیاج به کسی نداشت مشغول بازي در ساحل دريا بر روي ماسه هاي نرم بود دستهاي كوچك خود را زير ماسه هاي مي برد و دوباره آنها را بالا مي آورد و مقداري از ماسه ها را جابجا مي كرد كه يكبار ديگر خوشحالي سراسر وجودش را گرفت و برقي در چشمانش پديدار گشت ، چون آخرين مرواريد گردنبند خودش را پيدا كرده بود ، مرواريدي سفيد ، زيبا و قدري از مرواريدهاي قبلي بزرگتر كه روي آن شيارهاي زيبا نقش بسته بود كه او مي توانست بسيار خوب آن را برروي گردنبند خود نصب كند.

خوشحالي او از اين بابت بود كه بعداز پيدا كردن آخرين مرواريد قبليدو سال مي گذشت و پري دريايي كه همدم و همراه و تقريباً همه كاري او بود مي گفت بايد يك مرواريد ديگر پيدا كني كه گردنبندت تكميل شود تا هم قدرتت كامل شده و هم زیبائیت افزون گردد.

پري دريايي روزها و ماهها به همراه مرچالين در ساحل دريا به دنبال مرواريد گشته بودند ولي نتوانسته بودند آنرا بيابند.

خوشحالي مرچالين بدين سبب بود كه هم گردنبندش كامل شده و ديگر براي او و گردنبندش عيب نيست واو مي تواند در تمامي مراسمات پريان دريايي با خيال راحت شركت كند و هم مي تواند مادر خوانده اش را بسيار خوشحال كند.

مرواريد را به هرجور كه بود به گردنبند خود وصل كرد و آنرا به گردن آويخت و دوان دوان به سوي پري دريايي روان شد ، هنوز چند قدمي نرفته بود كه صداي پري دريايي از پشت سر او را سرجايش ميخكوب كرد ، آخر مرچالين از فرط خوشحالي داشت اشتباهي مي رفت و به جاي اينكه به طرف كلبه خودش نزديك شود از آن داشت دور مي شد كه با فرياد پري به اشتباه خودش پي برد و راه رفته را بازگشت و به طرف پري حركت كرد و در يك چشم به هم زدن به رسم احترام هميشگي جلو پري ايستاد.

رسمي كه پري دريايي به او آموخته بود اين بود كه هرگاه بزرگتري از كوچكتري خواسته اي داشت و كوچكتر توانسته بود با موفقيت آنرا انجام دهد و يا وسيله اي را براي بزرگتر آورده بود ،دست راستش را بالا مي بردو شئيي كه براي بزرگتر آورده بود به آن دست گرفته و به طرف او دراز مي كرد و دست چپش را بالاي سر برده و بر روي سرش مي گذاشت ، پاي چپ را عقب و پاي راست را كمي جلوتر نگه مي داشت و مقداري هم بطرف جلو خم مي شد و تا بزرگتر اجازه نمي داد لب به سخن نمي گشود . ولي اگر وسيله اي در دست نداشت و فقط كاري راانجام داده بود هر دودست را روي سر مي گذاشت و پاها را به حالت قبل درمي آورد.

وقتي مرچالين جلو پري دريايي ايستاد و رسم ورسوم احترام را اجرا كرد پري اجازه داد هرچه زودتر سخن بگويد آخر از چهره مرچالين خوانده بود كه با هميشه متفاوت و خوشحاتر است . واو مي خواست هرچه سريعتر رمز و راز اين خوشحالي را دريابد.

خود پري دريايي هم از خوشحالي مرچالين آنقدر خوشحال شده بود كه دست راست مرچالين كه به علامت احترام جلو او دراز شده بود را نديد و همچنين متوجه نشد كه عدد مرواريدهاي گردنبند او يكي اضافه تر شده است.

پري دريايي نگاهي به گردنبند انداخت و از اينكه آخرين مرواريد پيدا شده بود خوشحال بود ولي واقعه اي كه بنظرش بسيار عجيب و غير منتظره بود برايش بسيار بهت انگيز و ناراحت كننده بود او گردنبند را چندين بار زير و رو كرد و سري را به علامت ناراحتي جنباند .

از اين كار پري مرچالين هم مات و مبهوت شد و چون معني آنرا نمي دانست بر تعجب او افزوده مي شد.

چرا او آنقدر ناراحت است ؟!

مگر من اشتباه يا قصوري كرده ام ؟!

يا اتفاقي برايش افتاده ؟!

تمام خوشحالي من براي آن بود كه توانسته ام او را خوشحال و شادمان كنم.

با خودش كلنجار مي رفت كه آيا به روي خودش بياورد و از او بپرسد علت ناراحتي اش را يا به روي خودش نياورد و انگار نه انگار .هرچه فكر كرد نتوانست بي توجه به ناراحتي پري به حرف خودش ادامه دهد وديده ها را نديده بگيرد چون اين دو چندين وقت است كه همدم همديگر و شريك در غم و شادي همديگرند.

دل را به دريا زد و علت ناراحتي را از پري سئوال كرد و پري هم خواست ناراحتي خود را پنهان كند ولي نتوانست آنرا از ديده مرچالين دور نگه دارد هي به گردنبند نگاه كردو و هي قد وقواره مرچالين را برانداز نمود.

نهايتاً او هم نتوانست اندوه خود را پنهان كند با حالت غمگین به مرچالين نگاه كرد. اين آخرين مرواريدي كه پيدا كردي با سايرين مقايسه كن ، هرچه به طرف مرواريدهاي اولي پيش مي روي چه تفاوتي درآن مي بيني ؟ مرچالينن نگاهي به گردنبند كرد و ناگهان متوجه منظور پري شد و علت ناراحتي او را دريافت . خودش هم زد زير گريه و پري هم گريه كرد.

مرواريدهاي اولي كه بر روي گردنبند او جاي گرفته بودند در مقايسه با مرواريدهاي بعدي مخصوصاً اين آخري قهوه اي و نزديك به سياه به نظر مي رسيد ولي متاسفانه مرچالين و پري خانم از شوق يافتن آخرين مرواريد توجهي به سايرين نكرده بودند و حالا آخرين را يافته و خيالشان جمع شده و متوجه شدند كه مرواريدها دارند يكي يكي قهوه اي و سياه مي شوند و از دست اين دو هم هيچ كاري بر نمي آيد تا از تغيير رنگ مرواريدها جلوگيري كنند .

يكي از شاخصه هاي اصلي مرواريد سفيدي و درخشندگي آن است و بيشتر با آن شناخته مي شود و اگر هركدام از اين شاخصه ها را از آن بگيرند مرواريد با قطعه اي سنگ بي ارزش برابر خواهد شد. حتي از سنگ هم كم ارزش تر چون سنگ هررنگ و جلايي كه دارد متعلق به خود آن است ولي مرواريد رنگ باخته و ويا رنگ پذيرفته از خوي خود خارج شده و خودي ديگر شده و حتي آن استقامت اوليه را ندارد و كم كم از هم پاشيده و از بين خواهد رفت.

پس از لحظه اي گريه و زاري كه اين دو يار ، اين مادر و دختر صميمي با هم كردند فكري به ذهن پري دريايي رسيد و گفت : دراين درياي بي كران در دور دستها ،درميانه دريا يك پري مهربان ، باهوش و ذكاوت هست كه او را شاه پريان مي نامند و هر زمان كه براي ساكنان اين دريا مشكلي ايجاد مي شود مشكل را نزد او بازگو مي كنند و او با مهرباني آن را رفع مي كند واگر خودش نتواند كاري انجام دهد به كارگزاران خودش مي گويد تا آن مشكل را حل كنند. خوب است ما هم گردنبند تو را پيش او ببريم شايد بتواند راز اين مسئله را بگشايد و اندوه و ناراحتي ما را به خوشحالي مبدل سازد.

در اين زمان ناگهان مرچالين به ياد مرخال و كدهاي رمزي كه به او داده بود افتاد كه گفته بود هر مشكلي كه برايت اتفاق افتاد بدون معطلي با اين كدها با من ارتباط برقرار كن اگر کد ها را درست بیان کنی حتمابه یاریت می شتابم و توسط مامورینم در ان سیاره تو را کمک می کنم . هرچه سعي كرد نتوانست آن كدها را بياد بياورد . باز هم تمرکز کرد و به طرف نور خورشید که در حال غروب کردن بود متوجه شد چند تا از اعداد میانی کدرا بیاد اورد ..9-1-...ولی اعداد طرفین را نتوانسط به یاد آورد "کدی که مرخال به او داده شامل پنج عدد بوداعداد -26-12-9-1-25-که بر اساس شماره قرار گرفتن حروف مرخال بر روی جدول الفباتنظیم شده بود "برای همین قصه دار و ناراحت دوباره سعی کرد که ناگهان از بین پرتوهای طلائی خورشید صدای مرخال را شنید که او را صدا میزد و علت ناراحتیش را می پرسید مر چالین هم فورا موضوع را بیان کرد .مرخال گفت ناراحت نباش فورا به نزد شاه پریان که از عوامل و کارگزاران خود من بر روی ان سیاره است برو او کمکت میکند .

مرچالین هم فریاد زنان به نزد پری دریائی باز گشت و خواهش کرد که هرچه زودتر به نزد شاه پریان برویم تا مشکل را حل کند او گفت مرخال این دستور را از میان شعاع خورشید صادر کرده است و این حرف او برای پری چندان قابل درک نبود ولی او آن را به حساب ذوق زدگی مرچالین که برای مشکلش راه حلی پیدا شده بود گذاشت و به گفتن همین که باشد برویم اکتفا کرد .

"مرچالین و چری حق داشتند ناراحت شوند چون دراين دريا مرواريد براي گردن دختران مثل مرچالين آنقدر مهم است كه اگرد ختري گردنبند مرواريد نداشته باشد و يا مرواريد گردنبند او سياه و قهوه اي باشد ممكن است مجبور شود تا آخر عمر خود را در كلبه خودشان زندانی کند و اصلاً آفتابي نشود و آنقدر قصه بخورد تا از قصه دق مرگ شود. اصلاً اگر مرواريد نباشد او نمي تواند هیچ کاری را انجام دهد و براي همين تمام پريان به فرزند خوانده هاي خود مي آموزند كه گردنبند مرواريد سفيد هم اندازه زندگي آنها اهميت دارد."

پس از غروب خورشید هر دو با ناراحتی ولی دلی پر از امید به کلبه خودشان رفتند و به فردا فکر میکردند

شب به همین فکر و خیالات سپری شد تا اینکه خورشید بار دیگر سر از افق برآورد و به همه ساکنان سیاره دریا با احترام سلام کرد پري و مرچالين اسباب و اثاثيه سفر را برداشته و به سمت قصر شاه پريان حركت كردند.

همچنانكه شناكنان به سمت روزنه اميد خود در حركت بودند در راه از پريان رهگذر سمت درست حركت را سئوال مي كردند و آنها با مهرباني راه را نشانشان مي دادندآن دو دست در دست با قلبی سرشار از امید به آن سمت حركت مي كردند در بين راه كه مي رفتند خورشيد از بالاي سرشان مي تابيد و هم بدنهايشان را گرم مي كرد و هم راهشان را روشن می نمود.

غروب خورشید کم کم نزديك مي شدولي اين دو همچنان شناكنان بدون راه دادن خستگي به بدنشان به حركت ادامه مي دادند. حالا تقريباً به ميانه هاي دريا رسيده بودند و كيلومترها از كلبه خود دور شده بودند ولی اثری هم از قصر شاه پریان پیدا نبود .

با خوشان فكر مي كردند اگر نشانه هايي كه در بين راه بگذارند و براي خودشان انتخاب كنند تا در زمان بازگشت به راحتي راه خود را پيدا كنند بسيار خوب خواهد بود ، ولي هرچه به اطراف نگاه مي كردند هيچ نشانه ثابتي را نمي توانستند بيابند.

از آنجايي كه دريا بسيار بزرگ و وسيع است و تمامي اشیائی كه درآن قرار بگيرند درآن شناور مي شوند و گرداگرد اشیا را اب فرا میگیرد و هیچ چیز قابل تشخیص نیست حتی جهت ها نیز قابل تشخیص نیستند اگر كسي در دريا قرار بگيرد و دور خودش چرخي بزند امكان اينكه بتواند مسير خود را بيابد تقريباً غير ممكن است.

تنها دريا نوردان و ملواناني كه كارشان در درياست و يا غواساني كه هر روز به طمع صد مرواريد تن به دريا مي زنند براساس نشانه هايي كه اجرام آسماني از جمله خورشيد ، ماه و ستارگان است مي توانند راه خود را بيابند.

كم كم غروب شده بود و در گرگ و ميش هوا مرچالين وپري كه قادر نبودند مسير خود را از نامسير بازشناسند اجباراً توقف كردند و به انتظار طلوع ماه نشستند .

وقتي آن دو از حركت باز ايستاده بودند به يكباره پري مهرباني را ديدند كه به سمت آنها درحركت است نزديك ونزديكتر شد . احترام گذاشت و آنها نيز به او احترام گذاشتند او ماجرا را پرسيد و آنها بصورت خلاصه ماجرا و هدف از حركتشان را براي او تعريف كردند او هم از آنها خواست تا طلوع ماه و امكان حركت، به كلبه او كه در همين نزديكي است بروند و آنها كه هم بسيار خسته شده بودند پذيرفتند و به كلبه پري رفتند . او در حين اينكه از آنها پذيرايي مي كرد تقاضا كرد كل ماجرا را براي ا و شرح دهند و مرچالين هم از سير تا پياز را براي او تعريف كرد و او هم خاطرات دوران نوجواني خودش و مشكلات اين چنيني كه براي او پيش آمده بود را جهت عبرت آموزي براي مرچالين بازگو كرد.

او گفت در دريا علاوه بر پريان ، ديوان هم تردد مي كنند و اگر كسي راه را نتواند از بيراه بشناسد او را دردام خود گرفتار مي كنند و براي همين هم بايد يا در زير نور خورشيد حركت كنيد يا در شبهايي كه مهتابي است به راه خودادامه دهيد و خودش با حساب روزها وماهها معلوم كرد كه امشب شانزدهم ماه و يكي از مهتابي ترين شبهاست . چون شبهاي مياني ماه ( 13،14،15،16 ) ماه بصورت بدر كامل و بيشترين زمان و ميزان نوردهي را دارد و همچنين در خصوص منبع نور ماه وخورشيد و ....مطالبي را هم براي دانستن مرچالين وهم براي سرگرم كردن او بيان كرد.

پس از قدری استراحت در کلبه آن یار مهربان ماه طلوع كرده و دريا را روشن كرده بود ، پري و مرچالين از دوست جديد خودشان تشكر كردند و دوباره باقوت و قدرت به طرف كلبه آرزوي خود به راه افتادند.

همچنانكه نور ماه به بدنشان افتاده بود سايه آنها چند متر جلوتر در ديدشان قرار داشت وقتي آنها سايه خودشان را درآب ديدند متوجه شدند كه چقدر شبيه همديگرند فقط يكي بزرگ و ديگري كوچكتر است ولي از نظر تناسب قد و قواره وشكل و شمايل شبيه همديگر هستند گويي اين دو پري از روز اذل با همديگر زاده شده اند و يا يكي را از روي ديگري رونويسي كرده اند.

همچنانكه ماه در آسمان مي درخشيد ستارگان نيز چشمك زنان خودنمايي مي كردند و هر چندتا از آنها دور همدیگر جمع شده و شکل خاصی به خود داده بودند که از روی شکل این ستارگان میشود مسیرها را شناسائی کرد مثلا چند ستاره که دور همدیگر جمع شده و شکل یک ملاقه را می سازند همیشه قسمت سر ملاقه به طرف شمال است و اگر فاصله دو ستاره سر را پنج برابر شود به ستاره شمال میرسد . و یا اینکه مجتمع ستارگان بادکنکی همیشه دمشان به طرف جنوب است و چندین مجتمع دیگر به همین شکل ..جالب اینکه این جهت ها همیشه ودر همه جا ثابت است بر همین اساس پری مادر با توجه به آموخته هایی که از گذشتگان خود داشت هم مسیر را بر اساس ستارگان شناسائی میکرد وهم به پری کوچلو آموزش مسیریابی میداد . این کار هم خستگی آنها را میکاست و هم آنها را متوجه گذشت زمان نمی کرد .

كم كم هوا داشت روشن مي شد و خورشيد پس از يك استراحت شبانه دوباره پاشنه كفش هاي خود را بالا مي كشيد و سفيران طلايي خود را كه خبر از صعود زودهنگام او مي دادند به بالاترين ستيغ كوه هامیفرستاد.

دو پري خسته و اميدوار همچنان در زير شعاع صبحگاهي خورشيد به طرف قصر شاه پريان درحركت بودند و در بين راه دوباره براي اطمينان بيشتر مسير را جويا شدند و به آنها گفته شد كه تا مقصد مورد نظر چند لحظه اي بيشتر نمانده است . و آنها هرچند خسته و كوفته بودند ولي به شوق ديدار شاه پريان لحظه شماري مي كردند و محكم تر از قبل شناکنان به حرکت خود ادامه می دادند.

از دور منظره با شكوهي كه جلال و جبروت ملكه دريا ها و شاه پريان را نشان مي داد نمايان شد و اكنون اين دو پري مطمئن شدند كه راه را درست آمده اند و دريك چشم بهم زدن خودشان را به پشت درب قصر رساندند.

پشت درب قصر از پريان زيادي كه از اقصي نقاط دريا براي حل مشكلشان به اين نقطه مسافرت كرده بودند غلغله اي برپا بوده و هرچند نفري كه با هم آمده بودند براي مشكل خود گفتگو مي كردند. برخي از توانايي او در حل مشكلات و برخي ديگر از راهنمايي استادانه پادشاه كه در مراجعات قبلي شاهد آن بودند انگشت به دهان بودند.

پس از بازشدن درب قصر يكي يكي به همان ترتیبی که آمده بودند به درون قصر فرا خوانده مي شدند و چند لحظه بعد با خوشحالي از درب ديگر خارج مي گرديدند گوئی کسی که که حلال مشکلات است در درون این بارگاه با شکوه مسکن گزیده است .

نوبت اين دو پري رسيد ، نگهبان درب قصر نام اين دو و مشكلشان را پرسيد كه پري مادر در ابتدا نام خود را مادپري و نام پري دختر را مرچالين اعلام و مشكل را هم تیره شدن مرواريدهاي گردنبند مرچالين بيان كرد . نگهبان نوشته اي بر روی صدفهای دریائی با قلمی مخصوص و زبان خاصی حک کرد وبه آنها داد و به طرف سرسراي قصر كه بسيار با شكوه بود راهنماييشان كرد.

کف قصر از سنگهاي بسيار زيبا و نقش دار و ديوارها از گل و بوته هاي پیچ در پیچ كه برروي سنگ حك شده بودو بطور زيبايي رنگ آميزي گردیده ساخته شده بود.

بعداز سرسرا وارد راهرويي شدند كه در ابتداي آن دو نگهبان ايستاده و با خوشرويي مراجعين را راهنمايي مي كنند.

كف اين سالن نيز از مرمر سبز و بدنه آن با نگين هاي ياقوت تزئين شده بود نور پردازي راهرو آنقدر زيبا ودلنشين بود كه هر مراجعه کنندهای را از خود بی خود میکرد و کم مانده بود که مشکلشان را فراموش کنند این نگین ها نور خورشيد را به رنگهاي قرمز و سبز به اطراف مي پراكند ند و منظره زیبائی را بوجود می آوردند .

بعداز اين راهرو سالن بسيار بزرگي بود كه ستونهاي سنگي زيبا و پهن سقف را در ارتفاع زیاد برروي خود نگه داشته بود و خود اين ستونها عظمت و شكوه شاه پريان را به هر مراجعه كننده اي گوشزد مي كرد.

در ته اين سالن بزرگ تخت بسيار زيبائي كه با بهترين جواهر و مرواريد خاتم كاري شده بود قرار داشت و پري زيبارويي كه آفتاب و مهتاب براو حسوديشان مي شد نشسته بود و چندين پري بادبزن دردست با حركت آرام نسيم او را نوازش مي كردند. راهنماها اين دو پري را به نزد او راهنمايي كردند . و ايشان بلافاصله در مقابل اين عظمت و شكوه احترام مخصوص پريان را بجا گذاشته و دست برسر و پاي راست به جلو قدري خم شدند كه بلافاصله ملكه پريان آزادباش اعلام كرد.

ابتدا يادداشتي را كه نگهبان دم درب تنظيم كرده بود را از آنها خواست و آنها آنرا با احترام تقديم كردند. ملكه نام آنها را اينگونه خواند . مادپري ومرواريد . آنها خواستند نام پري دختر را مرچالين بگويند كه صحبت در حضور ملكه را بي ادبي تلقي كردند و از بيان نظر خود صرف نظر كردند. و مصلحت را براين ديدند كه بجاي بحث برسر اسم و رسم بهتر است از چند دقيقه وقتي كه دراختيارشان قرار گرفته نهايت استفاده را بكنند و مشكل خودشان را با ملكه درميان بگذارند.

او دستور داد كه مشكل را بيان كنند و مادپري پس از تقدير و تشكري كه درابتداي هر مكالمه معمول است مشكل را اينگونه بيان كرد كه مرواريدهاي گردنبند دخترم از در فاصله اولین و آخرین که نزدیک به دو سال طول کشیده است تغییر رنگ داده و هرچه به طرف اولی نزدیکتر میشوی تیره تر شده است و ما كه در فاصله زماني اولين تا آخرين بيشتر سرگرم يافتن مرواريد بوده ايم كمتر به رنگ آنها توجه كرده ايم و هم اكنون كه كل آنها را يافته ايم متوجه اين تغيير رنگ شده ايم و چون نمي دانستيم چه بايد بكنيم به نزد شما آمده ايم تا ما را راهنمايي كنيد.

درطول زماني كه ملكه صحبت كرد و سپس پري مادر حرف خود را بيان نمود ، مرچالين يا همان مرواريد هيچ گونه حرفي نزد و رسم پريان است كه در نزد بزرگان تا از كسي چيزي نپرسند و يا نخواهند او نبايد حرف بزند.

ملكه پريان خواست تا گردنبند را نشان بدهند و پري مادر به رسم احترام گردنبند را بروي دست راست خود بالا برد و دست چپ را نيز برروي سر خود گذاشته و رسم احترام را مجددا اجرا كرد.

ملازم ملكه گردنبند را از دست پري مادر گرفته و به نزد ملكه بردند او نگاهي به گردنبند كرد ودستور داد اين دو به همراه گردنبند به نزد مشاور مرواريد شناس ملكه راهنمايي شوند. آنها به همراه يك راهنما از همان سالن و راهرويي كه به طرف تخت ملكه آمده بودند به عقب برگشته و وارد سالن شدند كه محل استقرار مشاورين ملكه در امورات مختلف بود و او هر مشكلي را به فردي خاص ارجاع مي نمود.

در طول راهرو كه به پيش رفتند اتاق پنجم از سمت چپ كه دري سنگي و زيبايي داشت باز شد وبه اين دو اجازه ورود داده شد.

در ته اين اتاق فردي با روپوش حرير سفيد نشسته و با خنده مليحي كه بر لب داشت بامهرباني خودش را به تازه واردها نشان مي داد.

آنها جلورفتند و احترام لازم را گذاشتند و درهمين زمان گردنبند به همراه يادداشت نگهبان اولي و دستور ملكه را هم به نزد اين مشاور آوردند و او اسامي آنها را پري مام و مرواريد بيان كرد.

نگاهي به گردنبند انداخت و بلافاصله مشكل را قبل از آنكه مرواريد و يا پری مام حرفي بزنند حدس زد.

قدري تامل كرد و گفت اين مشكلي كه براي گردنبند مرواريد خانم پيش آمده براي بيشتر گردنبندها پيش مي آيد و خوب شده شماها زود توجه كرده و خودتان را به اينجا رسانديد و گرنه اين مشكل روزبروز مشكل و مشكل تر مي شود و كم كم مرواريدها را سياه كرده و آنها را از بين مي برند. هم گردنبند زشت مي شود و هم صاحب گردنبند را يك عمر از داشتن گردنبند سفيد و زيبا محروم مي كنند.

او گفت : گردنبند نبايد هميشه به دور گردن باشد بلكه فقط زماني كه مي خواهيم در مراسمي شركت كنيم بايد آنرا به گردن بياويزيم و پس از پايان مراسم آنها را با تشريفات خاصي نگهداري كنيم .

او گفت : گردنبند به اين زيبايي مواظبت و مراقبت زيادي مي خواهد چون ممكن است حسادت ديوان را برانگيزاند و آنها براي نابود كردن آن دست به هر كاري بزنند.

دراين درياي بزرگ دو نوع ديو وجوددارد . يكي ديوهاي بزرگ و يكي ديوهاي كوچك ، ديوهاي بزرگ دائماً سعي مي كنند كه ما مسيرهاي دريا را اشتباه كنيم و اصلاً سعي مي كنند ما را اشتباه راهنمايي كنند و به جاي رسيدن به قصر ملكه ما را به سرزمين خودشان ببرند و در آنجا ما را زنداني كنند وهمه لباسهاي حرير زيبا و مرواريدهاي ما را بگيرند و آنها را در چاهي كه پشت سرزمينشان است بريزند تا هيچ وقت دست ما به آنها نرسد و اگر بتوانيم از دستشان فرار كنيم نتوانيم وسايلمان را برداريم و دراين صورت پري بدون مرواريد و حرير هيچ زيبايي ندارد . اصلاً ممكن است ديوها خودشان را به شكل پري دربياورند و برسرراه پريان قرار بگيرند .

يكبار كه يكي از پريان راهي قصر ملكه بوده و خوب راه را بلد نبوده در تاريكي شب به يك ديوي كه لباس پري در برداشته مي رسد و از او مي پرسد راه قصر ملكه از كدام طرف است و آن ديو پري نما راه سرزمين خودشان را به او نشان مي دهد و پري بيچاره كه از همه جا بيخبر بوده به آن طرف حركت مي كند هرچه مي رود مي بيند كه به قصر ملكه نمي رسد و هيچ پري هم درراه نيست كه از او سئوال کند به ناچار همان را ه را در پيش مي گيرد از دور متوجه مي شود اين كلبه اي كه ديده مي شود با قصر ملكه كه قبلاً دیده فرق مي كند بلافاصله می خواسته برگردد كه ناگهان در دامي كه ديوان مي گذارند گرفتار مي شود و تورهاي دام دردست و پاو گردن او افتاده و گرفتار دست دیوان می گردد .

ملكه و همراهانش براي گردش در دريا و باخبر شدن از حال پريان هرچند روز يكبار به تمام كنار و گوشه دريا سر مي زنند درآن زمان ديوها از ترس جرات نمي كنند از سرزمن خود خارج شوند چون برابر توافق چندي قبل ملكه با ديوها آنها متعهد شده بودند كه نبايد در دريا گشت بزنند و پريان را گمراه كنند و اينها فقط بايد در سرزمين خود باشند و فقط اگر پري خودش با ميل خود به سرزمين آنها وارد شد او را بگيرند.

ملكه و همراهانش كه در دريا گشت مي زدند پري در دام افتاده را ديدند و به كمك او رفتند و او را از دام ديوها رها كردند و او به همراه ملكه آمده و هم اكنون يكي از ملازم سمت چپ ملكه شده است . اما نوع دوم ديوها آنهايي هستند كه بسيار كوچكند و به راحتي ديده نمي شوند براي همين در همه جاي دريا رفت و آمد مي كنند وگاهي ممكن است همراه پري ها جابجا شوند بدون اينكه خودشان متوجه شوند. آنها خود را به هر جائی از بدن پریان مي چسبانند و اصلاً جدا نمي شوند. اما جايي راكه بيشتر از همه جا دوست دارند روی گردنبند های مرواريد است .

آنها آنقدر كوچكند كه روي يك مرواريد ممكن است چندين ديو جا بگيرد و به وسیله ابزاری که دارند مي توانندخودشان را محكم به مرواريد ها بچسبانند.و به گونه اي كه هرچه مرواريد ها درون آب شوند و ياتكان بخورند از دور آنها سر نخورند و نيفتند .

دشمني آنها با پريان و مرواريدهاي گردنبندشان چندين برابرديوهاي بزرگ است .

آنها ابزارمخصوصي دارند كه به محض مستقر شدن بر روي مرواريدها شروع به خرد كردن آن مي كنند و براي اينكه بتوانند به راحتي این کار را انجام دهند و صاحب مرواريدها متوجه آنها نشود اول با رنگهاي تيره روي مرواريدها را مي پوشانند و در زير آن كار خودشان را انجام مي دهند و اين كار را بصورت شبانه روز و بدون استراحت انجام مي دهند و صاحب گردنبند وقتي متوجه مي شود كه مرواريدها يكي يكي خراب شده و از روي گردنبند جدا مي شوند و آن وقت هيچ كاري نمي تواند انجام دهد جز آنكه براي ازدست دادنشان گريه كند.

مشکل مرواريد خانم هم درهمين مرحله است و خوب شده كه زود مارا به كمك طلبيديد و هنوز چند وقتي بيشتر نيست كه ديوهاي حسود روي مرواريدها را رنگ زدند و در زير آنها شروع بكار كرده اند بايد هرچه زودتر آنها را نابود كنيم كه بيشتر از اين به كار خودشان ادامه ندهند.

خم شد و از زير صندلي كه برروي آن نشسته بود يك قطعه حرير نرم بيرون آورد از داخل یک قوطي كه برروي ميز كارش قرار داشت قدري مايع برروي حرير ريخت و مرواريد ها را با آن ماساژ داد و كم كم مرواريد ها سفيد و همانند مرواريد آخري براق ودرخشان شدند.

پري و مرواريد بسيار خوشحال شدند و نام مايع وحرير را پرسيدند و همچنين مواقعي كه بايد از اين ها استفاده شوند را نيز سئوال كردند ، مشاور مرواريد شناس گفت : آب مرواريد ، و حرير مرواريد ساب نام اين مواد است و بايد آنها را از پري پيري كه در درياي سوم ساكن است و آنها را از موادي كه خودش با تجربه اي كه دارد از صدفهاي دريايي و ساير موجودات و مواد كف دريا تهيه مي كند بگيريد آدرس محل سکونت آن پری پیر را به آنها داد و به طرف درب خروجی راهنمائیشان نمود .

صبح روز بعد پري مام و مرواريد به طرف درياي سوم از سمت شرق به راه افتادند در بين راه از آبهاي شور ، شيرين ، سرد ، گرم گذشتند و به درياي سوم رسيدند و به كلبه پري پيررفتند و از او مواد مورد نظر خود را تقاضا كردند و او هم با مهرباني زيادآن مواد را به ایشان تحویل دادهمچنين او با مهرباني نحوه استفاده صحیح از آن رابه آنها آموزش داد.

او گفت جای این گردنبند باید در محل مخصوص باشد و باید فقط در مواقع خاص از آن استفاده کنیم مانند مراسمات ویژه و هر زمان كه مراسم به پايان مي رسد بايد گردنبند را در آورد ه و سه بار دراين مايع غوطه ور سازيد . سپس به خوبي آنرا با حرير ماساژ دهيد تا ديو كوچولوهاي روي آن سرازيرشده سپس ان را با حریر نرم ماساژ دهید و آنرا در صندوقچه اي محكم بگذاريد كه از چشم و دسترس ديوها دور شود.

پري مام و مرواريد گفتند كه صندوقچه اي براي اين كار نداريم كه او يك صندوقچه زيبا كه از صدف سفيد ساخته شده و با فيروزه آبي و عقيق سرخ تزئين شده بود و عكسهاي ماه و خورشيد و نقش هاي زيبايي از مرواريد بر روي آن حك شده بود به آنها داد و آنها را تا مسير رفتن همراهي كرد تا مسير خودشان را به خوبي پيدا كنند . و آنها خوش و خرم به طرف درياي اولي و به طرف كلبه خودشان به راه افتادند در راه دستورات مشاور ملکه و پری پیر را با خود مرور می کردند که هیچ وقت فراموششان نشود .

روزها وماهها گذشت كه مرواريد خانم برابر دستوري كه به او داده بودند رفتار مي كرد و بلافاصله بعداز استفاده از مرواريد ها آنهارا در مایع مخصوص می گذاشت و پس از آن انها را با حریر خشک می کرد و در صندوقچه مي گذاشت و اين مرواريدها روز به روز درخشان تر و بهتر مي شدند. و او با خوشحالی و غروری که مخصوص نو جوانان است به مرواریدهایش نگاه میکرد و در دل از موفقیت خود در نگهداری از گردنبند زیبایش اظهار رضایت می نمود . پریان دیگر هم او را به خاطر این موفقیت و دقت دوست میداشتند و دائما" می ستودند .